X
تبلیغات
زولا


یک بهمنی اصیل

یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

نمی دانم او کیست 

نمی دانم چه می خواهد 

نمی دانم چه می کند و چه خواهد کرد 

انگار خودش هم نمی داند 

چهره اش آشناست 

گویی مدتهاست که او را می شناسم 

ولی هرچه می اندیشم به یاد نمی آورم کجا او را دیده ام 

می خواهم با او سخن گویم ولی نمی توانم 

سعی می کنم 

انگار صدایم را نمی شنود 

او فقط مات و مبهوت از پشت شیشه ای مرا نگاه می کند 

هیچ نمی گوید 

فقط نگاه می کند، نگاهش آشناست 

حس خاصی به او دارم 

فکر می کنم در گذشته دوستش داشته ام 

باز هیچ نمی گوید، سکوتش آشناست 

با اینکه چیزی نمی گوید ولی نگران است 

از چهره سرد و بیروحش می توان فهمید 

سکوتش مرا نگران می کند 

انگار او هم مرا می شناسد 

ولی آخر چرا چیزی نمی گوید 

نه تبسمی، نه کلامی... 

طاقتی بیش از این ندارم که به او بنگرم  

می خواهم رخ از رویش بازگردانم 

ولی نمی توانم 

او مرا مانند آهنربایی جذب خود کرده 

پس چرا چیزی نمی گوید؟! 

به یاد می آورم جمله ای از یک دوست را که می گفت: 

"بزرگترین مجازات برای یک عاشق سکوت است" 

آری حال بیاد می آورم 

او مرا دوست می داشت 

می خواهم بدنش را لمس کنم 

صورتش را، تا بفهمم حس درونش را، ولی چرا امتناع می کند؟ 

دستم را بسویش می برم 

اینبار او رو برمی گرداند 

ولی این من هستم که نمی توانم دگر از او بگذرم 

دوباره دستم را بسویش دراز می کنم 

انگار او هم می خواهد صورت مرا لمس کند 

ولی با بی میلی، و هنوز هیچ نمی گوید 

صورتش را لمس کردم 

چقدر سرد است 

از چیزی ترسیده 

رنگش هم پریده 

گویی خیلی نگران است 

بغضی در گلو دارد 

چشمانش از اشک پر است، ولی گریه نمی کند 

فکر می کنم تمام احساسش را هم به من منتقل کرده 

بغض سنگینی گلویم را فشار می دهد 

تمام بدنم سرد شده 

ولی سرمای بدنم با سرمای صورت او متفاوت است 

آری در انتهایی دور، سرد، بیروح و سیاه فهمیدم که او، من است 

و آن شیشه آینه ایست در روبرویم 

  

 

 

او هنوز ایستاده، به من نگاه می کند، و  هیچ نمی گوید...

نوشته شده در یکشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1388ساعت 03:40 ب.ظ توسط پسر ایران زمین نگاه (1)|



LinkDump


Archives


Links


Others


ساخت کد صوتی آنلاین