یک بهمنی اصیل

یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

شروع کردم به حرف زدن در مورد چیزایی که دوباره پشیمون شدم بخاطر گفتنشون ...

دوباره زیادی حرف زدم ....

آخه دلم خیلی پر بود .

در واقع باید بگم ذهنم خیلی پر بود ...

پر از کلی فکر و تصمیم که باید گرفته می شد ...

و همونطور که حدس می زدم باید خودم به تنهایی انجامشون می دادم ..

چون هیچ کس نمی تونست کمکم کنه، در واقع کسی نبود ، اونی ام که بود نتونست ..

خیلی سخت بود ، حتی حاضر نبودم دوست هامو ببینم ..

چون اینقدر ناراحت و کلافه بودم که نمی خواستم اونا رو هم ناراحت کنم .

هر چند که آخر سر قبول به پذیرش یکیشون کردم ، که هنوزم نمی دونم کارم درست بود یا نه !

ولی بازم به نتیجه ایی نرسیدم ...

چون خیلی بیشتر از اونی که فکر می کردم سخت بود .

برای چندمین بار تنهایی و احساس کردم ...

گاهی چند قطره اشک از گوشه چشمام ، پایین می اومد ولی دیگه سبکم نمی کرد ..

تو این موضوع ، که هر چی در موردش فکر کردم هیچ راهی واسش پیدا نکردم ، دنبال راه فرارم با اینکه همیشه می گم باید مبارزه کرد ...

نوشته شده در یکشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 11:47 ب.ظ توسط پسر ایران زمین نگاه (1)|



LinkDump


Archives


Links


Others


ساخت کد صوتی آنلاین