شروع کردم به حرف زدن در مورد چیزایی که دوباره پشیمون شدم بخاطر گفتنشون ...
دوباره زیادی حرف زدم ....
آخه دلم خیلی پر بود .
در واقع باید بگم ذهنم خیلی پر بود ...
پر از کلی فکر و تصمیم که باید گرفته می شد ...
و همونطور که حدس می زدم باید خودم به تنهایی انجامشون می دادم ..
چون هیچ کس نمی تونست کمکم کنه، در واقع کسی نبود ، اونی ام که بود نتونست ..
خیلی سخت بود ، حتی حاضر نبودم دوست هامو ببینم ..
چون اینقدر ناراحت و کلافه بودم که نمی خواستم اونا رو هم ناراحت کنم .
هر چند که آخر سر قبول به پذیرش یکیشون کردم ، که هنوزم نمی دونم کارم درست بود یا نه !
ولی بازم به نتیجه ایی نرسیدم ...
چون خیلی بیشتر از اونی که فکر می کردم سخت بود .
برای چندمین بار تنهایی و احساس کردم ...
گاهی چند قطره اشک از گوشه چشمام ، پایین می اومد ولی دیگه سبکم نمی کرد ..
تو این موضوع ، که هر چی در موردش فکر کردم هیچ راهی واسش پیدا نکردم ، دنبال راه فرارم با اینکه همیشه می گم باید مبارزه کرد ...
وقتی که کم میاری و فکرت یاریت نمی کنه
وقتی تصمیم گیری برات خیلی سخت میشه
بهتره با کسی مشورت کنی که از خودت بالاتره
کسی که هم سطح خودته، یا حتی بدتر از اون از خودت پایینتره، کمکی که نمی کنه هیچ، تازه باعث میشه حس بدی هم بهت دست بده
قبول نداری؟
چرا قبول دارم
ولی چه میشه کرد وقتی اونی رو که قبولش داری و از تو هم بالاتره ، کاری نمی تونه برات انجام بده !!